هاستینگ
www.cmesle.com :: مشاهده موضوع - یه سرگذشت زیبا
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست www.cmesle.com » خاطرات شما

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
یه سرگذشت زیبا
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
Baroon
کاربر ویژه
کاربر ویژه


عضو شده در: 28 شهریور 1386
پست: 2659

تشکر: 0
تشکر شده 6 بار در 6 پست

محل سکونت: تهران iran.gif


امتیاز: 38170
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 30 شهریور 1386 - 04:14    عنوان:  یه سرگذشت زیبا پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول


این خاطره مال کس دیگری است . گفتم شاید شما هم خوشتون بیاد .
------------------------------
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .

()()()()()() ()()

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

()()()()()() ()()

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .

_________________
از میان تمام کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنان که با خود چتری می برند به خدا ایمان دارند !!!

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
:
تشکرها از این تاپیک
Baroon از این تاپیک تشکر میکنم 
fti88
کاربر ویژه
کاربر ویژه


عضو شده در: 3 خرداد 1387
پست: 3089

تشکر: 17
تشکر شده 15 بار در 15 پست

محل سکونت: شیراز iran.gif


امتیاز: 45460
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 15 آذر 1387 - 02:16    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

اینم خیلی داستان زیبایی هست !

اگه تونستین این رو هم بخونین!


واقعا که این بارون ترکونده بود ولی حیف که الان از دستش دادیم!
خیلی جاش خالیه! کاش بازم بیاد و از اینجور تاپیکا بده...

هر کی میتونه بخونه

_________________


بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
amir_k
کاربر ویژه
کاربر ویژه


عضو شده در: 30 مرداد 1387
پست: 3181

تشکر: 11
تشکر شده 16 بار در 16 پست

blank.gif


امتیاز: 48009
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 15 آذر 1387 - 17:32    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کاش بازم بودی بارون

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger
fti88
کاربر ویژه
کاربر ویژه


عضو شده در: 3 خرداد 1387
پست: 3089

تشکر: 17
تشکر شده 15 بار در 15 پست

محل سکونت: شیراز iran.gif


امتیاز: 45460
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 15 آذر 1387 - 20:28    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

واقعا راست میگی!

خیلی داستانهاش قشنگ بودن...
اگه تونستین این داسانشو بخونین:

کاش یک زن نبودم

_________________


بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
amir_k
کاربر ویژه
کاربر ویژه


عضو شده در: 30 مرداد 1387
پست: 3181

تشکر: 11
تشکر شده 16 بار در 16 پست

blank.gif


امتیاز: 48009
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 15 آذر 1387 - 23:36    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ایمیلی به خدا هم خیلی قشنگه
برو بخونش

_________________
                 
      
                 

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger
fti88
کاربر ویژه
کاربر ویژه


عضو شده در: 3 خرداد 1387
پست: 3089

تشکر: 17
تشکر شده 15 بار در 15 پست

محل سکونت: شیراز iran.gif


امتیاز: 45460
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 16 آذر 1387 - 04:19    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

من همشو خوندم!
_________________


بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 10 Hours می‌باشند
صفحه 1 از 1


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
طراح قالب : AryaTop.Com

آخرين تيترهاي خبري آخرين تيترهاي انجمن ها نقشه سايت
PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.16 ثانیه