هاستینگ
www.cmesle.com :: مشاهده موضوع - جنگجوی کوچک خدا
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست www.cmesle.com » داستان کوتاه

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
جنگجوی کوچک خدا
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
Baroon
کاربر ویژه
کاربر ویژه


عضو شده در: 28 شهریور 1386
پست: 2659

تشکر: 0
تشکر شده 6 بار در 6 پست

محل سکونت: تهران iran.gif


امتیاز: 38170
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: دوشنبه 5 آذر 1386 - 18:30    عنوان:  جنگجوی کوچک خدا پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.  



پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.
یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.
پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...
دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.
تنها خدا بود که به من نمی خندید.
و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.
و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.
من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.
فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.

*
و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...

_________________
از میان تمام کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنان که با خود چتری می برند به خدا ایمان دارند !!!

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
:
تشکرها از این تاپیک
Baroon از این تاپیک تشکر میکنم 
mojtaba_sama
کاربر ویژه
کاربر ویژه


عضو شده در: 6 مهر 1386
پست: 578

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

blank.gif


امتیاز: 8920
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: دوشنبه 5 آذر 1386 - 21:54    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خیلی با حال بود
_________________
Fly
Open up the part of you that wants to hide away
You can shine
Forget about the reasons why you can´t in life
And start to try
Cause it´s your time
Time to fly

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
bagh_baghooooo
دوست قدیمی
دوست قدیمی


عضو شده در: 22 شهریور 1386
پست: 417

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

blank.gif


امتیاز: 6240
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 6 آذر 1386 - 03:31    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

اين ديگه از كجا اومد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

" حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم... "

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
nazaninn
دوست قدیمی
دوست قدیمی


عضو شده در: 26 شهریور 1386
پست: 431

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

محل سکونت: خونه ی بابام blank.gif


امتیاز: 6435
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 6 آذر 1386 - 03:40    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

چی؟!!!!!!
_________________
اگر تنها ترين ،تنها باشم
باز هم خدا هست
او جانشین تمام نداشته های من است

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
Baroon
کاربر ویژه
کاربر ویژه


عضو شده در: 28 شهریور 1386
پست: 2659

تشکر: 0
تشکر شده 6 بار در 6 پست

محل سکونت: تهران iran.gif


امتیاز: 38170
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 6 آذر 1386 - 05:18    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

دوستان ممنونم.
واقعا نازنین و بق بقو جان متوجه متن نشدین؟ :-?
شما داستان حضرت ابراهیم و چگونگی مردن نمرود را نمی دونین؟ که با رفتن یه پشه داخل بینی نمرود و بیرون نیامدنش نمرود مرد؟
یکشنبه ها شبکه دوم در یازده قسمت داستان حضرت ابراهیم را به نمایش می گذارد.شاید اونجا نشون بده.

_________________
از میان تمام کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنان که با خود چتری می برند به خدا ایمان دارند !!!

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
Baroon
کاربر ویژه
کاربر ویژه


عضو شده در: 28 شهریور 1386
پست: 2659

تشکر: 0
تشکر شده 6 بار در 6 پست

محل سکونت: تهران iran.gif


امتیاز: 38170
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 20 دی 1386 - 09:43    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

: آن بت، ابراهیم می خواست




بت بزرگ گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را بر آورده.
زیرا شادمان نمی شد ازپیشکش هایی که به پایش می ریختند وقربانی هایی که برایش می آوردند.
زیرا دلتنگ کوهی بود که ازآن جدایش کرده بودند و بیزار ازآن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند وستایش اش می کردند. بت بزرگ گریه می کرد.
زیرا می دانست نه بزرگ است و نه با شکوه و نه مقدس.
همه به پای او می افتادند و او به پای خدا.همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گریستند و او برای خدا.

او بتی بود که بزرگی نمی خواست.عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست.
او گریه می کرد و از خدا تبر می خواست. ابراهیم می خواست. شکستن و فرو ریختن می خواست.
خدا اما دعایش را مستجاب نمی کرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم.
و آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست، بلند تر از هر روز.
زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است و هم ابراهیم.

*
_ خدایا خدایا خدایا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟
چگونه بتی می تواند خود را درهم شکند و خود را فرو ریزد؟
چگونه چگونه چگونه؟
خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا ابراهیمی بفرست ، خدایا ابراهیمی...
خدا اما ابراهیمی نفرستاد.
بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد، ابراهیم وار.
و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.

*
مردمان گفتند این بت نبود ، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده . پس نامش را از یاد بردند و تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد.
و دیگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی را که خود را شکست.
اما هنوزهم صدای شادی او به گوش می رسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید. صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید.

_________________
از میان تمام کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنان که با خود چتری می برند به خدا ایمان دارند !!!

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 10 Hours می‌باشند
صفحه 1 از 1


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
طراح قالب : AryaTop.Com

آخرين تيترهاي خبري آخرين تيترهاي انجمن ها نقشه سايت
PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.28 ثانیه