هاستینگ
www.cmesle.com :: مشاهده موضوع - دلم گرفته بیا و به خاطر دل من یه شعری بنویس خوشلال بشم
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست www.cmesle.com » شعر

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
دلم گرفته بیا و به خاطر دل من یه شعری بنویس خوشلال بشم رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
roudan
دوست قدیمی
دوست قدیمی


عضو شده در: 28 آبان 1386
پست: 205

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

محل سکونت: بندر عباس-رودان iran.gif


امتیاز: 2980
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 17 آذر 1386 - 06:23    عنوان:  دلم گرفته بیا و به خاطر دل من یه ش پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است.
كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد،‌ نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است.
و گر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريك.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم،
ز چشمِ دوستانِ دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترسايِ پيرِ پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!
منم من، ميهمان هر شبت؛ لولي وشِ مغموم.
منم من، سنگ تيپا خوردة رنجور.
منم، دشنامِ پستِ آفرينش، نغمة ناجور
نه از رومم، نه از زنگم. همان بيرنگِ بيرنگم.
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم.
حريفا! ميزبانا! ميهمانِ سال و ماهت پشتِ در چون موج مي لرزد.
تگرگي نيست، مرگي نيست.
صدائي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخيِ بعد از سحرگه نيست.
حريفا! گوشِ سرما برده است اين، يادگارِ سيليِ سردِ زمستان است.
و قنديلِ سپهرِ تنگ ميدان، مرده يا زنده،
به تابوتِ ستبرِ ظلمتِ نُه تويِ مرگ اندود پنهانست.
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است ...!

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر نام شناسایی در AIM شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
:
تشکرها از این تاپیک
roudan از این تاپیک تشکر میکنم 
roudan
دوست قدیمی
دوست قدیمی


عضو شده در: 28 آبان 1386
پست: 205

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

محل سکونت: بندر عباس-رودان iran.gif


امتیاز: 2980
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 17 آذر 1386 - 06:25    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ببینم چه میکنید از اون منتخب هاش بزارین

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر نام شناسایی در AIM شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 21 آذر 1386 - 18:30    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

باز یاد تو و دریا و غروبی دلگیر
عصر یک جمعه و رؤیا و غروبی دلگیر

کاش آینده به جز آمدن فردا بود
باز من ماندم و فردا و غروبی دلگیر

باز چشمان من و عکس تو با هم بودند
باز هم شورش و غوغا و غروبی دلگیر

باز هم خلوت دلگیر من و خاطره ها
آه و افسوس و تمنا و غروبی دلگیر

باز این پنجره ها شاهد تنهایی من
من و یک پنجره تنها و غروبی دلگیر

کاش بیماری بی حوصلگی سر می رفت
شب و بیماری و یلدا و غروبی دلگیر

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 21 آذر 1386 - 18:31    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد
مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند
و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید
می خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیک تر به ماه
بمیرم ...

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 21 آذر 1386 - 18:33    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بگذار به زیر علف ها
درانتظار بماند مار
و نوشتار
با کلام اش ، نرم و تند
آماده برای ضربه زدن
آرام به وقت انتظار
همیشه بیدار.

انسان و سنگ را
با استعاره
به صلح فراخواندن،
بنویس
( جز پدیده ها به چیزی میندیش )
بیافرین!
گلسنگ
گیاه من است
که صخره ها راازهم می شکافد

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 21 آذر 1386 - 18:34    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

من اين شعر را خيلي دوست دارم

مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم ...

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 21 آذر 1386 - 18:35    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مرا با خود نبرد اما شکست و خرد کرد اما
نمانده از برایم هیچ جز آهی که سرد اما

به من قول مساعد داد که با من دوست می ماند
نمود آخر چنان چون دشمنان با من نبرد اما

جوانی را به پایش ریختم بی حرف و بی منت
ترحم عاقبت با ما و من حتی نکرد اما

صدای خنده هایش بویی از تسلیم با خود داشت
رها از من شد و من هم اسیر آه و درد اما

هزاران حرف های خوب در گفتار خود می زد
نماند از ادعا هایش به جز خاکی و گرد اما

ز داغ رفتنش خوابی به چشم من نمی آید
زمانی باز می گردد که باشم پیر مرد اما

دلم می خواست تا من هستم و او هست می ماندیم
به جرمی که نکردم می شوم محروم و طرد اما

برای بود نش باید که طاس زوج می افتاد
به صفحه می نشیند بخت من طاسی که فرد اما

همین اندازه می خواهم که هرجاهست خوش باشد
به پایان می رسد این نو غزل با اسم درد اما

اگه بخواين بازم شعر مي گذارم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
setare61
کاربر ویژه
کاربر ویژه


عضو شده در: 24 شهریور 1386
پست: 1065

تشکر: 0
تشکر شده 1 بار در 1 پست

محل سکونت: خوزستان iran.gif


امتیاز: 15960
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 21 آذر 1386 - 20:15    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون تو زندگین چه قدر غم

دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هرچی بگم من به

زمین’ آسمون دسته رفاقت نمیدم..،امشب از اون شباست که

من دوباره دیونه بشم تو مستی’ بی خبری اسیر میخونه

بشم امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد

بزنم تو شهر این غریبه ها دردم’ فریاد بزنم

از این همه دربدری تو قلب من قیامته چه

فایده داره زندگی این انتهای طاقته از

این همه دربدری دلم رسیده جونه

من به داد من نمی رسه خدای

آسمون من، دلم گرفت از

آسمون هم از زمین

هم از زمون تو

زندگیم چقدر

غـم...!

_________________
شبهاي دراز بي عبادت چه كنم
طبعم به گناه كرده عادت چه كنم
گويند خدا جمله گناهت بخشد
او بخشد و من از اين خجالت چه كنم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 22 آذر 1386 - 17:31    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

اين صبح، اين نسيم، اين سفره‌ي مُهيا شده‌ي سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکي شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدي و او از سوي ما آمد، آمدي و آمديم.
اول فقط يک دلْ‌دل بود. يک هواي نشستن و گفتن.
يک بوي دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گريه، همنَفس براي باز تا هميشه با هم بودن.
براي يک قدم‌زدن رفيقانه، براي يک سلام نگفته، براي يک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، براي يک دلِ سير گريه کردن ...
براي همسفر هميشه‌ي عشق ... باران!
باري اي عشق، اکنون و اينجا، هواي هميشه‌ات را نمي‌خواهم
... نشاني خانه‌ات کجاست؟!

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 22 آذر 1386 - 17:35    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

" اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچنين
نیست! "
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی
تکرار می کنند

و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است ...

و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم
کلماتی که عطر دهان تو را داشت ...

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
roudan
دوست قدیمی
دوست قدیمی


عضو شده در: 28 آبان 1386
پست: 205

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست

محل سکونت: بندر عباس-رودان iran.gif


امتیاز: 2980
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 29 آذر 1386 - 19:23    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

وای z2003 عالی بودن


دستت درد نکنه  =;;  =;;  =;;  =;;  =;;  =;;

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر نام شناسایی در AIM شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 00:38    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

جرمي ندارم بيش از اين کز جان وفادارم ترا
ور قصد آزارم کني هرگز نيازارم ترا

زين جور بر جانم کنون، دست از جفا شستي به خون
جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا

رخ گر به خون شويم همي، آب از جگر جويم همي
در حال خود گويم همي، يادي بود کارم ترا

آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر
تيمار کار من بخور، کز جان خريدارم ترا

هان اي صنم خواري مکن، ما را فرازاري مکن
آبم به تاتاري مکن، تا دردسر نارم ترا

جانا ز لطف ايزدي گر بر دل و جانم زدي
هرگز نگويي انوري، روزي وفادارم ترا

_________________
yasamin zahra

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 00:39    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ناگهان
کاروان سنگین ایستاد
روی پُل عمر
آسمان آبی و خاک سیاه
ترک برداشته به دو نیم شدند .

در زمین
مرگی در کار نیست
آنچه هست جدایی است
تو از ما جدا شدی
یا ما از تو ؟!...

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 00:40    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

گلبرگهايم از آنِ تو
همه را بِکَن
بشکن
خورد کن ...

اصلا انتظار ندارم
من را
به مانند گلهاي ديگرت
در گلدانهاي زريين گذاري
و روزي صدها کلمه برايم حرام کني ...

فقط سوگند به خداي شب و ترانه
ساقهء شکسته ام را
در زير همان مهتاب کوچه انتظار بگذار ...

مي خواهم تا پايان راه
براي مهتاب
از اشکها و بوسه هامان
غزل بگويم ...

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 00:41    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

... مي‌دانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌اي به مقصد نمي‌رسد
حالا همه مي‌دانند که همه‌ي ما يک‌طوري غريب
يک طوري ساده و دور
وابسته‌ي ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ايم.

آن روز
همان روز که آفتاب بالا آمده بود
دفتر مشق ما
هنوز خوابِ عصر جمعه را مي‌ديد.
ما از اولِ کتاب و کبوتر
تا ترانه‌ي دلنشين پريا
ري‌را و دريا را دوست مي‌داشتيم.

ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پياله‌ي آب نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت
ديگر نه خوابِ گريه تا سحر،
نه ترسِ گمشدن از نشانيِ ماه،
ديگر نه بُن‌بستِ باد و
نه بلنداي ديوارِ بي‌سوال ...!
من، همين منِ ساده ... باور کن
براي يکبار برخاستن
هزار‌هزار بار فروافتاده‌ام.

ديگر مي‌دانم
نشاني‌ها همه دُرُست!
کوچه همان کوچه‌ي قديمي و
کاشي همان کاشيِ شبْ شکسته‌ي هفتم،
خانه همان خانه و باد که بي‌راه و بستر که تهي!

ها ري‌را، مي‌دانم
حالا مي‌دانم همه‌ي ما
جوري غريب ادامه‌ي دريا و نشانيِ آن شوقِ پُر گريه‌ايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعه‌ي ليالي!
در جمع من و اين بُغضِ بي‌قرار،
جاي تو خالي! ...

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 10 Hours می‌باشند
رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
صفحه 1 از 2


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
طراح قالب : AryaTop.Com

آخرين تيترهاي خبري آخرين تيترهاي انجمن ها نقشه سايت
PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.49 ثانیه