هاستینگ
www.cmesle.com :: مشاهده موضوع - گذر از كوچه شعر
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
فهرست www.cmesle.com » شعر

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
گذر از كوچه شعر
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 00:01    عنوان: icon_note گذر از كوچه شعر پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

به باغ همسفران

صدا کن مرا.

    صدای تو خوب است.

        صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

                   که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش

   من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

             بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

   و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

    ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض

            زمان را به گردی بدل می‌کنند.

                 بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.

           بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

                                                  مرا گرم کن

<<و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،

اجاق شقایق مرا گرم کرد.>>

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.

و آن وقت

حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.

    حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.

               بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت

    قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

      و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،

                            تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.
سهراب

_________________
yasamin zahra


این مطلب آخرین بار توسط z2003 در یکشنبه 2 دی 1386 - 00:26 ، و در مجموع 5 بار ویرایش شده است.

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
:
تشکرها از این تاپیک
z2003 از این تاپیک تشکر میکنم 
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 00:03    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

دیگر تنها نیستم

بر شانه‌ی ِ من کبوتری‌ست که از دهان ِ تو آب می‌خورد

       بر شانه‌ی ِ من کبوتری‌ست که گلوی ِ مرا تازه می‌کند.

بر شانه‌ی ِ من کبوتری‌ست باوقار و خوب

                که با من از روشنی سخن می‌گوید

                       و از انسان ــ که رب‌النوع ِ همه‌ی ِ خداهاست.




من با انسان در ابدیتی پُرستاره گام می‌زنم.




                       در ظلمت حقیقتی جنبشی کرد

                                     در کوچه مردی بر خاک افتاد

                     در خانه زنی گریست

                                در گاه‌واره کودکی لب‌خندی زد.




آدم‌ها هم‌تلاش ِ حقیقت‌اند

           آدم‌ها هم‌زاد ِ ابدیت‌اند

                   من با ابدیت بیگانه نیستم.


زنده‌گی از زیر ِ سنگ‌چین ِ دیوارهای ِ زندان ِ بدی سرود می‌خواند

در چشم ِ عروسک‌های ِ مسخ، شب‌چراغ ِ گرایشی تابنده است

شهر ِ من رقص ِ کوچه‌های‌اش را بازمی‌یابد.




هیچ‌کجا هیچ زمان فریاد ِ زندگی بی‌جواب نمانده است.

به صداهای ِ دور گوش می‌دهم از دور به صدای ِ من گوش می‌دهند

من زنده‌ام

فریاد ِ من بی‌جواب نیست، قلب ِ خوب ِ تو جواب ِ فریاد ِ من است.




مرغ ِ صداطلائی‌ ِ من در شاخ و برگ ِ خانه‌ی ِ توست

نازنین! جامه‌ی ِ خوب‌ات را بپوش

                 عشق، ما را دوست می‌دارد

                     من با تو رویای‌ام را در بیداری دنبال می‌گیرم

         من شعر را از حقیقت ِ پیشانی‌ی ِ تو در می‌یابم




با من از روشنی حرف می‌زنی و از انسان که خویشاوند ِ همه‌ی ِ

                          خداهاست...


             با تو من دیگر در سحر ِ رویاهای‌ام تنها نیستم.



شاملو

_________________
yasamin zahra


این مطلب آخرین بار توسط z2003 در یکشنبه 2 دی 1386 - 00:05 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است.

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 00:05    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سرود تماشا
به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

   آفتابی لب درگاه شماست

         که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.


و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست

        همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .

  در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

        که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

                                                        پی گوهر باشید.

                    لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.


و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

        و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

                    به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.


و به آنان گفتم :

هر که در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.

         هرکه با مرغ هوا دوست شود

                خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

                              آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

                                             می گشاید گره پنجره ها را با آه.


   زیر بیدی بودیم.

       برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :

           چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدیم که بهم می گفتند:

سحر میداند،سحر!


سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود،

چشمشان را بستیم .

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

سهراب سپهری

_________________
yasamin zahra

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 00:12    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بيكرانه

در انتهای هر سفر

در آیینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

در آیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام ‚ کجا

ندیده ای مرا ؟

حسين پناهي

_________________
yasamin zahra


این مطلب آخرین بار توسط z2003 در یکشنبه 2 دی 1386 - 00:16 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است.

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 00:14    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم.

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم.

نيما يوشيج


این مطلب آخرین بار توسط z2003 در یکشنبه 2 دی 1386 - 00:17 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است.

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 00:15    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

هست شب

هست شب، یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است .

باد - نو باوه ی ابر - از بر کوه

سوی من تاخته است .

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا

هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده یی راهش را .

با تنش گرم،بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ -

به دل سوخته من ماند .

به تنم خسته، که می سوزد از هیبت تب ،

هست شب . آری شب

نيما يوشيج

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 00:21    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها لب حوض

درون آینه پک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو نگاه تو درترانه من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد  

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام ...

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی  

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار  

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه درین خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است  

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو یاد همه چیز را رهاکرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من  

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی

  
فریدون مشیری

_________________
yasamin zahra

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 00:23    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

دریای نگاه

به چشمان پریرویان این شهر

به صد امید می بستم نگاهی

مگر یک تن از این ناآشنایان

مرا بخشد به شهر عشق راهی



به هر چشمی به امیدی که این اوست

نگاه بی قرارم خیره می ماند

یکی هم، زینهمه نازآفرینان

امیدم را به چشمانم نمی خواند



غریبی بودم و گم کرده راهی

مرا با خود به هر سویی کشاندند

شنیدم بارها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند



ولی من، چشم امیدم نمی خفت

که مرغی آشیان گم کرده بودم

زهر بام و دری سر می کشیدم

به هر بوم و بری پر می گشودم



امید خسته ام از پای ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز

رسیدم عاقبت آن جا که او بود



دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس

  

ز خود بیگانه، از هستی رمیده

از این بی درد مردم، رو نهفته

شرنگ ناامیدی ها چشیده



دل از بی همزبانی ها فسرده

تن از نامهربانی ها فسرده

ز حسرت پای در دامن کشیده

به خلوت، سر به زیر بال برده



به خلوت، سر به زیر بال برده

  

دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس

  

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بی زبانی را گشودند

سکوت جاودانی را شکستند



مپرسید، ای سبکباران! مپرسید

که این دیوانه ی از خود به در کیست؟

  

چه گویم! از که گویم! با که گویم!

که این دیوانه را از خود خبر نیست



به آن لب تشنه می مانم که ناگاه

به دریایی درافتد بیکرانه

لبی، از قطره آبی تر نکرده

خورد از موج وحشی تازیانه



مپرسید، ای سبکباران مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید


فریدون مشیری

_________________
yasamin zahra

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 00:25    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

آخرین جرعه این جام !

همه می پرسند :
چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ،
روی این آبی آرام بلند ،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به این آبی آرام بلند ،
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
من به این جمله نمی اندیشم

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ،
همه را می شنوم ، می بینم .
من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می  اندیشم .
همه وقت ،
همه جا ،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان !
تو بیا
تو بمان با من ، تنها تو بمان !

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند .
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر ،
تو ببند !

تو بخواه
پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !
قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان !
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است ،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !

فريدون مشيري

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 00:36    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم  



در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید



یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت



آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ



یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!



با تو گفتم :‌

حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!



اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم



رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

فريدون مشيري

_________________
yasamin zahra

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 18:36    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سنگ گور

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی ی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم ...



سیمین بهبهانی

_________________
yasamin zahra

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 18:38    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

هنوز . . .
رفتم اما دل من مانده برِ دوست هنوز


می برم جسمی و، جان در گرو اوست هنوز


هر چه او خواست، همان خواست دلم بی کم و کاست

گرچه راضی نشد از من دل آن دوست هنوز


گر چه با دوری ی ِ او زندگیم نیست، ولی


یاد او می دمدم جان به رگ و پوست هنوز


بر سرو سینه ی من بوسه ی گَرْمش گل کرد


جان ِ ‌حسرت زده زان خاطره خوشبوست هنوز.


رشته ی مهر و وفا شُکر که از دست نرفت


بر سر شانه ی من تاری از آن موست هنوز


بکشد یا بکشد، هر چه کند دَم نزنم


مرحبا عشق که بازوش به نیروست هنوز


هم مگر دوست عنایت کند و تربیتی


طبع من لاله ی صحرایی ی ِ خودروست هنوز


با همه زخم که سیمین به دل از او دارد


می کشد نعره که آرامِ دلم اوست هنوز...

سیمین بهبهانی

_________________
yasamin zahra

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 18:38    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

لاله های سرخ

گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند

کوتاه پیش قد بت من کشیده اند  

زین پاره دل چه ماند که مژگان بلند ها

چندین پی رفوش ، به سوزن کشیده اند

امروز سر به دامن دیگر نهاده اند

آنان که از کفم دل و دامن کشیده اند

آتش فکنده اند به خرمن مرا و ، خویش

منزل به خرمن گل و سوسن کشیده اند

با ساقه ی بلند خود این لاله های سرخ

بهر ملامتم همه گردم کشیده اند

کز عاشقی چه سود ؟ که ما را به جرم عشق

با داغ و خون به دشت و به دامن کشیده اند

حال دلم مپرس و به چشمان من نگر

صد شعله سر به جانب روزن کشیده اند

سیمین !‌ در آسمان خیال تو ، یادها

همچون شهاب ها ، خط روشن کشیده اند



سیمین بهبهانی

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 18:51    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بوسه

گفتمش
شیرین ترین آواز چیست ؟
چشم غمکینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند
ناله زنجیرها بر دست من
گفتمش
آنگه که از هم بگسلند
خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست
من به خود لرزیدن از دردی که تلخ
در دل من با دل او می گریست
گفتمش
بنگر در این دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف
ای دریغا ش یروان !‌ کز نیمه راه
می کشد افسون شب در خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
می دهد از چشم بیداری نشان
گفت
اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش
گفتمش
اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست
گفت
ای افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه ای را می برند
این صدای پای اوست
گریه ای افتاد در من بی امان
در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تارکش شکفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسیدمش




هوشنگ ابتهاج

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
z2003
عضو فعال
عضو فعال


عضو شده در: 1 آذر 1386
پست: 71

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 1045
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 2 دی 1386 - 18:52    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

نیلوفر

ای کدامین شب
یک نفس بگشای
جنگل انبوه مژگان سیاهت را
تا بلغزد بر بلور برکه شچشم کبود تو
پیکر مهتابگون دختری کز دور
با نگاه خویش می جوید
بوسه شیرین روزی آفتابی را
از نوازشهای گرم دستهای من
دختری نیلوفرین شبرنگ مهتابی
می تپد بی تاب در خواب هوسناک امید خویش
پای تا سر یک هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهشبار می جوید
چون مه پیچان به روی درههای خواب آلود سپیده دم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار
همچو موج بوسه مهتاب
روی گندمزار
تا بنوشد در نوازشهای گرم دستهای من
شبنم یک عشق وحشی را
ای کدامین شب یک نفس بگشای مژگان سیاهت را

هوشنگ ابتهاج

_________________
yasamin zahra

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version تمام زمانها بر حسب GMT + 10 Hours می‌باشند
صفحه 1 از 1


 

پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید

Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
طراح قالب : AryaTop.Com

آخرين تيترهاي خبري آخرين تيترهاي انجمن ها نقشه سايت
PHP-Nuke © 2004 by Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.20 ثانیه