تاریخ: دوشنبه 24 دی 1386 - 18:15 عنوان: نازنينم با تو سخن ميگويم ...
نازنينم با تو سخن ميگويم ...
نازنينم با تو سخن ميگويم؛ تويي که در يک شب باراني، دستهاي آفت زده ام را بوسيدي و بر روي قلبت گذاشتي؛ خوب به ياد دارم که وجود يخ زدهام از آتش درونت گرم شد.
مهربانم! نگذار دلم برايت تنگ شود. حالا که مرا از هواي ابري تنهايي گرفتي و به خورشيد سپردي نگذار که دوباره دستهايم تنها شود.
وقتي به روزهاي گذشتهام برميگردم و به ياد روزي ميافتم که با تو فقط يک ديوار فاصله داشتم، حسرت ميخورم.
حسرت ميخورم از اينکه دستم در دست نامردي بود در اين سوي ديوار و تو در آن سوي ديوار با چشمان معصومت به ما نگاه ميکردي؛ اگر ميدانستم که آن قلب پاک تو هستي، از اتاق بيرون ميآمدم و در آغوش گرم تو پناه ميگرفتم.
اين روزها حلقه هاي اشکي که در چشمم متولد ميشود و به روي گونههايم مي افتد، حکايت از يک قلب شکستني دارد که ديگر ميترسم آن را به دست هر رهگذري بسپارم. نازنين! اگر ميتواني با يک قلب شيشهاي سر کني، با من بمان. گذشته دردناک مرا به حساب من نگذار، هر چه که بود تمام شد و تو ميداني که مقصر کسي غير از من بود.
ميخواهم دنياي کوچک احساسم را با تو تقسيم کنم. من هميشه از پشت پنجره اتاقم به جاده نگاه ميکنم و منتظر تو ميمانم. منتظر ميمانم يک روز قاصدک از تو برايم پيام بياورد و مي دانم که آن قاصدک هر چه جواب قشنگ است، برايم ميآورد. من به صداقت چشمانت ايمان دارم و به آغوش گرمت افتخار ميکنم.
با تو ميمانم... و بي صبرانه منتظر رويارويي با آن دنياي زيبايي هستم که آن را خوشبختي نام دادي و به من هديه کردي.
_________________ عشق من عشق من از من گذشتی خوش گذر
آخر یکبار از من بشنو پند
بر منو بر عشقم دل نبند
*** گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود***
زندگي به من ياد داده که وقتي يک نفر را در لبه پرتگاه ميبينم، به جاي کمک به اون يک لگد بهش بزنم تا با افتادن در دره براي هميشه راحتش کنم. يادم داد که تا وقتي که ميتوانم از اطرافيانم بهره ببرم و آنها را براي منافع خودم بخواهم، اما همين که تاريخ مصرف هر کدام از آنها تمام شد با يه پوزخند از آنها خداحافظي کنم؛ زندگي يادم داد براي پيروزي فقط نبايد مراقب اين باشم که کلاهم را باد نبرد، بلکه بايد بجاي اينکه کلاه خودم را دودستي بچسبم سر مردم کلاه بذارم؛ و از دور به آنها بخندم.
زندگي يادم داد که اگر حق کسي را پايمال کردم اشکال ندارد، اما نبايد دعاي کميل شبهاي جمعه فراموشم شود و سينه زني و نوحه خواني براي امام حسين (ع) هم همينطور.
روزگار يادم داد که هوس را عشق بنامم و آن را به به صداقت پيشگان هديه کنم. يادم داد که هر کس که دوستم داشت و دست در دستم گذاشت به او عنوان «پيله» بدهم و تحقيرش کنم.
زندگي خيلي چيزها را يادم داد، ولي در عوض بهترين سالهاي جوانيم را از من گرفت. اي کاش جوانيم را به من پس مي داد و هيچ چيز يادم نمي داد. اي کاش قلب شيشه اي مرا سنگ نمي کرد که الان هزار تا قلب شيشه اي ديگر را به تمسخر بگيرم. اي کاش زندگي مي گذاشت که من بجاي گرگ، همان بره سفيد معصوم باقي بمانم... _________________ عشق من عشق من از من گذشتی خوش گذر
آخر یکبار از من بشنو پند
بر منو بر عشقم دل نبند
*** گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود***
تاریخ: دوشنبه 24 دی 1386 - 18:25 عنوان: ميخواهم عاشق باشم و عاشق بمانم
ميخواهم عاشق باشم و عاشق بمانم
من از بلنداي قله فراموش شدگان با شما سخن ميگويم. با من بگوييد عشق چه رنگي است؟ عشق را به من بياموزيد. دوست دارم بدانم اين واژهاي که کتابهاي قصه شما را پر کرده است، رازش در چيست؟
هان! اي مردم عصر يخي، ميگوييد که عشق از جنس بلور است. مثل دانههاي کريستال شفاف و زيباست. شايد منظور شما همان قطرههاي اشکي است که هنگام جدايي دو دوست بر گونههايشان جاري ميشود.
ميگفتيد عشق محکم و پايدار است. شايد از قلبهاي آهنيني سخن ميگوييد که امروزه همه جا پر شده است. قلبهاي محکمي که حتي ديگر صداي شکستنها را نميشنوند.
عشق را هميشه به آتش تشبيه ميکرديد، منظور شما گرماي جانبخش آتش در شبهاي تار زمستان بود، يا از شعلههاي حيله که خانمان عاشق را ميسوزاند ميگفتيد.
ميخواهم بدانم وقتي از عشق سخن ميگوييد اين نقابي که به چهرهتان ميزنيد براي چيست؟ شايد عشق از پشت اين نقاب زيباتر و دوست داشتني تر ميشود. کاش ميدانستم!! ابهام اين واژه را از ذهن من برداريد.
وقتي سخن ا زعشق به ميان ميآيد عکس يک قلب ميکشيد، اين همان قلبي است که روزهاي سخت جدايي بايد بشکند، يا منظور شما نزديکي دو دل است؟
من کتابهاي شما را خواندهام، داستانهاي قشنگي که از دلدادگي نوشتهايد اما ميخواهم بدانم وقتي از کتاب بيرون ميآيم، عشق را کجا بايد جستجو کنم. با من سخن بگوييد، عشق کجاست؟ و چگونه است؟
ميخواهم عاشق باشم و عاشق بمانم. _________________ عشق من عشق من از من گذشتی خوش گذر
آخر یکبار از من بشنو پند
بر منو بر عشقم دل نبند
*** گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود***
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید